سه هزار و صد - تاریخ: 1402/9/7 ساعت: 14:39
هوالمحبوب قبلترها که با اینجا انس و الفتی داشتیم، میگفتم که آدمها چطور دلشان میآید یکهو ول کنند و بروند؟ چطور سال تا سال نمیآیند دستی به سر و گوش وبلاگشان بکشند و کامنتها را پاسخ دهند. چطور میتوانند اینقدر بیتفاوت این عزیزدل را بگذارند و بروند و حتی برنگردند پشت سرشان را نگاه کنند؟ نمیدانستم رازش در...
گوشه رینگ - تاریخ: 1402/8/5 ساعت: 6:37
هوالمحبوب  تراپیستم گوشه رینگ گیرم انداخته بود. میگفت از مواجهه میترسی. و من بعد سالها فرار بالاخره این حقیقت تلخ رو فهمیدم. یعنی بهش اعتراف کردم وگرنه که خیلی وقت بود فهمیده بودم. من خیلی وقتها میدونستم که حق با منه ولی برای ترس از دست دادن سکوت کردم. حرفامو جویدم که اون رابطه لعنتی رو حفظ کنم. ولی...
بعدتر - تاریخ: 1402/6/13 ساعت: 0:33
هوالمحبوب وسط گریههای امشب پنل رو باز کردم که بنویسم نشد. هرچی زور زدم که بشه، نشد. جلسه پونزدهم بود و پنج جلسه تا پایان دوره مونده. میخوام بزنم زیر میز و دیگه ادامه ندم. یا کلاس رو برم و دیگه ارائه ندم. از خفت کشیدن خستهام. از واو خفیفی که نمیدونم از کجا سر و کلهاش پیدا میشه خستهام.  امروز سی و پنج...
دلتکانی (2) - تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 15:47
هوالمحبوب  یکی از مخاطبها توی پست قبلی بخشی از متن را هایلایت کرده بود و نوشته یود منم همین طور. جمله این بود: «هنوز هم حرفهای بسیاری در درونم دفن میشود. چون کسی نیست که با کیفیتی که او میشنید، بشنود.» امروز صبح که کامنتش را خواندم به این فکر کردم که همیشه من بودم که به این مصاحبت خاص نیازمند بودم. ...
دیدار با شفیعی کدکنی - تاریخ: 1402/4/30 ساعت: 14:32
هوالمحبوب  مهری باقری را به واسطهٔ کتاب تاریخ زبان فارسی شناختم. واحد درسیمان بود و دکتر «ق» کتاب خانم باقری را به عنوان منبع معرفی کرده بود. از آنجا بود که نمنم فهمیدم چه زن بزرگی است. چه فعالیتهایی دارد. چه مطالعاتی دارد و چقدر خوششانسم که در شهری زیست میکنم که مهری باقری دارد. بعدتر در بنیاد پژوه...
حس درونی - تاریخ: 1402/4/3 ساعت: 16:44
هوالمحبوب  دیروز که داشتم از کلاس محبوبم برمیگشتم، یادم بود که دیگر قرار نیست به عادت مالوف، گوشی را بردارم و به او زنگ بزنم و تا دم در خانه، کلاس را با هم تحلیل بکنیم و او دلداریام بدهد و نهیب بزند که سختگیری استاد برای این است که چیزکی در تو کشف کرده.  توی سکوت مسیر هر روزه را پیاده گز کردم و به ا...
میشناسیام؟ - تاریخ: 1402/3/22 ساعت: 16:36
هوالمحبوب  هوا داغ است، سوتین قرمز، نفسم را بند آورده، دلدل میکنم که برسم خانه و بکنمش. توی راه که میآیم، پیامی دریافت کردم از کسی که دیدنش حالم را دگرگون میکند.  کلیپی را که تیرماه پارسال برایش ضبط کردهام، توی چتمان ریپلای زده و چیزکی نوشته. میخواستم بگویم دلم تنگ شده است برای هر آن چیزی که روزگاری...
دیکتاتوری - تاریخ: 1402/3/16 ساعت: 16:57
هوالمحبوب  همیشه میگم، ما آدما همهمون یه دیکتاتور تو وجودمون داریم. که اگه کنترلش نکنیم، ممکنه خیلی وحشیتر از امثال هیتلر عمل کنه. اگر قدرت و ثروت دیکتاتورهای تاریخ رو داشته باشیم و در عین حال بتونیم، دیکتاتور درونمون رو کنترل کنیم هنر کردیم. قبلا که ناشیتر بودم، تو کلاس درس، وقتی یه شاگردی اشتباهی ...
سومی - تاریخ: 1402/2/29 ساعت: 11:15
اینکه روز تولدم است(بله هنوز تمام نشده.) مجوز میدهد سومین پستم را هم بنویسم مگر نه؟ من به شادی بودنت نیاز داشتم. توی تکتک ثانیههای امروز که حالم بینهایت خوب بود، توی تکتک روزهای منتهی به امروز که حالم خوب بود. من در تمام لحظههای خوبم شادی حضورت را کم داشتم.  مثل آن وقتها که انباشته از حرف، آوار میشد...
بیست و پنجم - تاریخ: 1402/2/8 ساعت: 14:40
یه روانشناسی بود میگفت اگه سینگلی و میخوای دیگه سینگل نباشی، پارتنرهای خیالیات رو بریز دور. من پارتنر خیالی ندارم. تازگیها کشف کردم که از هر ارتباطی گریزانم. مادرِ آقای دکتر تو ماه رمضون خیلی زنگ زد که یه قرار بذاریم همدیگه رو ببینیم. ولی من چهار ستون بدنم میلرزید از فکر کردن به آدم جدید، پروسهٔ آشن...
بیست و دومم - تاریخ: 1402/2/3 ساعت: 14:11
دیشب رفته بودم شهر بغلی برای مراسم افطار مادرِ مدیرمان. بعضی از زنها موجودات عجیبی هستن. من برای رسیدن به شهر مدنظر، نه به کسی رو زدم که فلانی بیا با هم برویم و نه از کسی پرسیدم که میروی یا نه. اولش اسنپ گرفتم بعد که هزینهٔ زیادش را دیدم کنسل کردم. مثل هر روز صبح رفتم راهآهن. سوار خطیها شدم و با پان...
ببست و یکم - تاریخ: 1402/1/30 ساعت: 14:20
ماهها بود که اینقدر تحلیل نرفته بودم. هم جسمی، هم روحی داغونم. صبح همکارم میگه وقتی روزه بودی حالت خیلی بهتر بود. آره راست میگه. از وقتی رسیدم خونه رو به موتم. حتی غذا هم نخوردم. یعنی برنج خیس کردم، گوشت رو از فریزر درآوردم ولی گرفتم خوابیدم و چند دقیقه پیش بیدار شدم. ساعت رو نگاه کردم دیدم دو و نیم...
هشتم - تاریخ: 1402/1/12 ساعت: 13:28
مهدی صالحی آدم نازنینی است. سالهاست در وادی داستان و نقد و ترجمه دارد فعالیت میکند و زیباترین وجهش این است که از بچگی توی کانون پرورشی بُر خورده است. من گفته بودم آدمهای کانون رو جور دیگری دوست دارم؟ سالهاست توی یک جلسه زانو به زانوی مهدی و کلی آدم نازنین دیگر مینشینم و از تک به تکشان یاد میگیرم که ...
یکم - تاریخ: 1402/1/5 ساعت: 23:36
هنوز نمیدونم دربارۀ چی باید بنویسم. فقط میدونم که باید بنویسم. چون ننوشتن به مراتب یدتر از نوشتنه. توی روزهای آخر سال بود که خودمو گم کردم. امروز پنجم فرودینه و هنوز گمم. یه عاصی و رها شده وسط میدون جنگ که نه میدونه چی میخواد و نه میدونه چی نمیخواد. گمونم باید عید رو هم تبریک بگم. خلاف همۀ سنتهای وب...
با هم حرف بزنیم - تاریخ: 1401/12/2 ساعت: 16:51
هوالمحبوب  داشتم فایلهای دانلود شده رو از گوشی به کامپیوتر منتقل میکردم که چشمم خورد به یه پوشه که تماسهای ضبط شده توش ذخیره شده بود. من هیچ وقت تماسی رو ضبط نمیکنم، منتها به قول ثریا مشکل لپ بیقرار دارم و گاهی موقع صحبت خود به خود دکمۀ ضبط فعال میشه و بعد از قطع کردن میبینم تماس تلفنیام با کسی ضبط ...
نجوا - تاریخ: 1401/11/14 ساعت: 14:17
هوالمحبوب  توی سفری که رفته بودیم، حواسم بیشتر از خیابانهای شهر و آثار باستانی و زیباییها، به همسفرهایم بود. اینکه چقدر حواسشان پی همدیگر است. اینکه چقدر برای هم مهمند. اینکه چقدر دوست دارند من هم این مهم بودن را بفهمم. دخترک خوب بلد بود دلبری کند، پسرک حامی خوبی بود. اینکه هربار شانه به شانه میشدیم...
بحران هویت و چند داستان دیگر... - تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 0:01
هوالمحبوب قدمهایم کند و کشدار است. انگار تعمدی دارم که دیر کنم. یا شاید انگیزهای برای زود رسیدن ندارم. صدای نزدیک شدن اتوبوس را که میشنوم، غریزه به کمکم میآید. قدمهایم ناخودآگاه تندتر میشود. به  ایستگاه مملو از جمعیت خیره میشوم. کارت میکشم و روی نردۀ ایستگاه یله میشوم. یک چشمم به رد اتوبوس رفته است ...
اندر رفاقت - تاریخ: 1401/7/11 ساعت: 16:41
هوالمحبوب  مدتی بود که حس میکردم دیگه کارکرد قبلی رو توی روابط دوستانه ندارم. حس میکردم به عمد کنار گذاشته میشم و این برای منی که وابستۀ روابط دوستیام هستم بینهایت آزادهنده بود. این چند روز چهار نفر آدم بهم ثابت کردن که دنیا چقدر میتونه جای بهتری باشه و چقدر رفاقت میتونه عمیق و اثرگذار باشه. ثریا و ...
هنوز هم.. - تاریخ: 1401/3/12 ساعت: 17:32
هوالمحبوب  دوستام اسمش رو میذارن سادگی ولی من میگم رهایی. من حرف زدن از احساساتم همیشه برام راحت بوده. مخصوصا نوشتنشون. همیشه تو نوشتن راحتتر خودمو بروز دادم. خیلی روی خودم کار کردم، خیلی تراپی رفتم، باشگاه رفتم، خودمو با تفریحات مورد علاقهام سرگرم کردم که فراموش کنم چه اتفاقی رو از سر گذروندم. الان...
درست است این پست برای توست:) - تاریخ: 1401/2/3 ساعت: 11:01
هوالمحبوب هی رفیق، راستش دارد ترس برم میدارد. دارم سی و چهار سالگی را مزهمزه میکنم و از حجم کارهای نکرده ترس برم داشته. دارم به این فکر میکنم که بعد ماه رمضان، جلسات تراپی را ادامه بدهم. ویرم گرفته که تراپیستم را عوض کنم. ولی هنوز به قطعیت نرسیدهام. میدانی؟ عوض کردن تراپیست یعنی دوباره تمام ز

برچسب‌های مرتبط

حریم خصوصی | حریم خصوصی چیست | حریم خصوصی زن وشوهر | معرفی زیباترین کتاب | زنگ انشا ایران زیبای من | قصه ی من و غم تو | قصه ی من جاستینا | قصه ی من وتو | شهزاده ی قصه ی من lyrics | قصه ی عشق من