کشور دیوانگی امروز معمور از من است - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 8:14
هوالمحبوب دی ماه لعنتی برای من، شروع یک آشنایی پرالتهاب بود و بعد رفتن تا مرز جدی شدن و یکهو گسستن. گسستن از خودم، از زندگی، از همهء چیزهایی که مرا وصله میکرد به زندگی، تنشهای بعد از پایان رابط
شش یادداشت برای هزارهء بعدی - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 8:14
هوالمحبوب روزهای اولی که به گروه مطالعات داستانی ملحق شده بودم، به جز نون کس دیگهای رو نمیشناختم. سعی میکردم کمتر حرف بزنم و بیشتر شنونده باشم. هرکسی داستان میخوند، به جای شخص نویسنده، من ن
یکی که کوه رو به خاطرم بذاره رو دوشش چیه؟ همونم ندارم - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 8:14
هوالمحبوب یکی که برام بخونه: کوه و میذارم رو دوشم رخت هر جنگ و می پوشم موج و از دریا میگیرم شیره ی سنگ و می دوشم میارم ماه و تو خونه میگیرم باد و نشونه همه ی خاک زمین و میشمرم دونه به دونه اگه چشمات ب
من در آینده - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 8:14
هوالمحبوب دارم به مرز پنجاه میرسم، با صورتی که علیرغم شادابی نسبی، داره کمکم چروک میشه. هوای اردیبهشت، هنوز هم دلانگیزه. امروز تصمیم دارم یه پیادهروی طولانی داشتهباشم. یه مسیر شلوغ و پر از مغ
خودم را سخت دوست دارم - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 2:23
هوالمحبوب وقتم خیلی کم بود، انتخابم از اون هم کمتر، میتونستم وبلاگ رو برای همیشه حذف کنم و برم دنبال زندگیم، کانال و پیج و هر چیزی که داشتم رو پاک کنم و به هیچ اتفاقی فکر نکنم، برگردم به آدم سه سا
جمعه های فوتبالی - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 2:23
هوالمحبوب من جزو بیاعصابترین تماشاگران فوتبالم. جزو اونهایی که اصلا و ابدا تحمل باخت ندارن، از مساوی کردن مخصوصا مساوی بدون گل متنفرم. البته از اونایی هم نیستم که با یه باخت کلا بد تیمم رو
زاپاتا در بند محکومین - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 2:23
هوالمحبوب بند محکومین تازهترین اثر کیهان خانجانی است که توسط نشر چشمه منتشر شده است. داستانی ساختارگرا، جریان گریز و ضد ژانر. این کتاب تجربهء نویی از داستانخوانی بود. داستانی که تمامش در زندان لاک
بی نجوای انگشتانت، جهان از هر سلامی خالی ست - تاریخ: 1397/12/2 ساعت: 2:23
هوالمحبوب هوالمحبوب گر در تنور، دستِ تهی پیش برده ایم یک جو طمع به خرمن گندم نکرده ایم دریای شوربخت وصبوریم سالهاست طوفان چشیده ایم وتلاطم نکرده ایم جنگل گواه باش اگر خانه سرد بود یک شاخه
فوتبال آخرین دلخوشی ما بود.... - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 6:26
هوالمحبوب کاش همین جا، بازی متوقف می شد، زمان می ایستاد، کاش دوباره همه چیز گند زده نمی شد توش. کاش دوباره مردم دلشکسته و خسته تر از قبل پناه نمی بردن به فحش و بد و بیراه. کاش این همه تحقیر نشده بود
شبهای روشن - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 6:26
هوالمحبوب شبهای روشن، داستان غریبی دارد، کتاب، ماجرای چهار شب از زندگی مرد جوانیست که تمام طول زندگیاش، از گفتگو و برقراری ارتباط با زنان عاجز بوده، هرگز عشقی را تجربه نکرده و هرگز دست زنی را نفش
برشانههای تو اگر میشد سری بگذارم.... - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 6:26
هوالمحبوب دیروز وقتی داشتم برای ناهار کتلت سرخ میکردم، گفتم که اگه میدونستم که مریم اینا میرن اون رستوران حتما باهاشون میرفتم، دیگه کی میخواد بعد از این منو ببره اونجا. (یه جای خارج از شهر) د
روزی که من نباشم - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 6:26
هوالمحبوب سر یه اتفاقی این هفته نمیخواستم برم جلسهء داستان، اما بعد جلسه که عکسها رو دیدم خیلی دلم گرفت، حس کردم وقتی نیستم، هیچ چیزی توی این جهان تغییر نمیکنه، به خاطر نبودن من هیچ چیزی عوض نشد
بلاگر بودن - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 6:26
هوالمحبوب از سال ٩٢ تا سال ٩٧ دقیقا پنج سال و سه ماهه که بلاگرم. آدمی که به شدت به فضای خصوصی بلاگش وابسته است، به دوستای بلاگرش وابسته است، رفتن ها اذیتش میکنه، ننوشتن ها اذیتش میکنه، بی خبری ها اذی
بچه های محله ی ما - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 17:57
هوالمحبوب ما پایین شهری های فرهیخته ای هستیم که از چهل-پنجاه سال پیش توی محله مان کتابفروشی داریم، محله ی آبا و اجدادی من کلی شاعر و نویسنده و مورخ تحویل جامعه داده است. محله ی ما قلب حوادث ب
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 17:57
هوالمحبوب دیشب یه لباس یک دست سفید تنم بود، کاپش نارنجی پوشیدهبودم، به خودم رسیدهبودم. انعکاس این حال خوب رو در رفتار و لبخند همکاران هم میدیدم، همه میگفتن چقدر خوب شدی این چند روزه نسرین، داشتم
شطحیات - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 17:57
اینجا همیشه گریزگاهی بود برای وقتهایی که زندگی بهم سخت میگرفت، برای تنگناهایی که همیشه داشتم، برای شکستگیهایی که هیچکس و هیچچیز نمیتونست مرهمش باشه. از وقتی وبلاگ برام تبدیل به دغدغه شده، زندگی
با واژههای زخمیِ تبدار - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 17:57
هوالمحبوب دارم به یه تغییر بزرگ فکر میکنم، به اینکه خودم رو از این مردابی که ساختم، بکشم بیرون. به اینکه منتظر نشم و خودم برم دنبال کارهایی که قرار بود یه روزی دونفره انجام بشن. میدونم هرکار
از حرف های تودلی یک معلم ادبیات - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 17:57
هوالمحبوب دی، ماه قشنگیه برای معلمها، چون حجم کاریشون نسبتا کمتر میشه، دیگه هر هفته امتحان نداریم، کاردرخانه نمیدیم و فقط میشینیم به مرور درس ها و رفع اشکال. اوقاتفراغت بیشتری هم در خلال مد
روز شنبه ی برفی تان را چگونه سپری کردید - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 17:57
هوالمحبوب دیشب تا ساعت ده منتظر اعلام تعطیلی بودم، نه دوش گرفتهبودم، نه لباس اتو کردهبودم و نه تصحیح ورقهها تموم شدهبود، اما نامردا تعطیلمون نکردن و گفتن که مدارس با یک ساعت تاخیر شروع میشه. هم
دل - تاریخ: 1397/11/8 ساعت: 17:57
هوالمحبوب صحبت از دل و هر چیزی که تویش پنهان کردهای، سختترین کار دنیاست، از کار دل با هر کسی نمیتوان حرف زد، از شکستگیهایش، از گرفتگیهایش، از رد نگاههایی که مینشینند کنجش، از خرابیها و آوا

برچسب‌های مرتبط

حریم خصوصی | حریم خصوصی چیست | حریم خصوصی زن وشوهر | معرفی زیباترین کتاب | زنگ انشا ایران زیبای من | قصه ی من و غم تو | قصه ی من جاستینا | قصه ی من وتو | شهزاده ی قصه ی من lyrics | قصه ی عشق من