خرید بک لینک
هو المحبوب

من چیز زیادی نمیخواستم، از صرافت عاشقی کردن افتاده بودم که تو رسیدی، خنده هایم را جمع کرده بودم توی بقچه و گذاشته بودم توی پستو که تو رسیدی، داشتم به عادت های بدم خو میگرفتم که رسیدی. رسیدی و خنده های مردانه ات مسحورم کرد. رسیدی و غم ها مجال خوش رقصی نیافتند. رسیدی و در یک چشم بر هم زدن تمام دلم را صاحب شدی. نه انگار که غریبه ای. انگار که از ازل با من زاده شده ای. نه انگار که چند باری بیشتر خرج دل هم نشده ایم. تو بگو سالها.

آشنایی که از پس یک کوچه رسید. جرقه ای در دل یک شب ظلمانی. تو نور بودی. نور هستی. نور خواهی بود. روشنایی که بی عشق معنا ندارد. و تو خود خود تفسیر عشقی. به حرمت کلمه که زاده شد بین من و تو. به حرمت غروب مقدسی که نفس به نفس گذراندیمش. امتداد زندگی را گره زده ام به زلف تو. که تا باشم و باشی از عشق بگوییم و قصه ها و آواز ها ساز کنیم. بمان برای من که سخت محتاج مردانگی ام. بمان برای من که سخت دلتنگ در آغوش تو خفتنم. بمان برای من پیک بهار من.

برچسب: نویسنده: هستی اسماعیلی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 10:51

صفحه بندی