گاهی تنهایی بغض کالی است که بیخ گلویت چسبیده و رهایت نمیکند، گاهی شیطنت چشم های دخترکی معصوم است که میدومد قاطی بازی پسربچه ها، گاهی اما تنهایی ، خنده های سرشاری است که پاشیده می شود توی صورتت و تو نمیدانی که در عمق هر لبخند کش داری چه غمی نهفته است. توی تنهایی های هر زنی باید مردی باشد که او را بلد باشد، تمام چم و خم روحش را بشناسد و بداند بدقلقی کردن هایش، بچه بازی کردن هایش، لج بازی کردن هایش، از سر تنهایی و دلتنگی است. کاش همیشه کسی باشد که بی بهانه در آغوشت گیرد و رهایت نکند. تمام ترس زن های عاشق از تمام شدن است. گاهی اما باور نمیکنی و تمام میشود. گاهی اما سراسر دری و کسی حالت را نمیپرسد.